|
|
|
نمیدونم چی شده! مدتهاست که دیگه در اخبار و نوشته های دوستان انتظار شنیدن حتا یک خبر خوب را هم ندارم. از خط و نشانهای رهبران دنیای غرب و پاسخهای سربالای محمود احمدی نژاد گرفته تا موشک پرانیهای حماس و پاسخهای بیرحمانه اسرائیل، از اخبار بالا رفتن میزان طلاق و کم شدن عشق به وطن و هم وطن که متاسفانه مثل یک بیماری بدون درمان مشغول دریدن فرهنگ این جامعه است. در خیابان که قدم میزنم گوشهایم بجای شنیدن صدای محبت مردم به یکدیگر دائما صدای بوقهای بلند به نشانه اعتراض را میشنوند. بجای اینکه بوهای خوش به مشامم برسد، بوی دود اگزوز ماشینها و هوای آلوده شهر آرامش نفسهایم را با صدای سرفه در هم میشکند. در بیرون از منزل که به دوستان میرسم همه از کشته شدن فلان همسایه در اثر گازگرفتگی سخن میگویند به اینترنت که سرمیزنم متوجه هک شدن سایت بالاترین می شوم و ده ها مورد دیگر که اگر بخواهم همه را بنویسم حتما از خواندن ادامه این مطلب صرفه نظر میکنید. راستی پنجشنبه سالروز پرواز روح از پیکر پاک فروغ فرخزاد آن بزرگ بانوی شعر این سرزمین بود یادش گرامی. این شعر از فروغ تقدیم به شما : امشب از آسمان دیده ی تو
ولنتاین مبارك ، همراه یك بغل گل رز ، یك سبد ستاره و یك دنیا آرزوی شادباش تقدیم به شما دوستان مجازی . . |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 19:33 توسط امیر |
|
|
کاش سياه بودم. سياه به رنگ شب. ساکن کلبه عمو تم. زنجيرها بر دست و پا. پاروزنان از تام تام قبيله به سوي آبهاي دور. کاش سياه بودم. به خشونت مشت. فرياد مي زدم: "آرزوئي دارم. روزي خواهد آمد که فرزندان ما با هر رنگ پوست، با هر مذهب و هرعقيده، دست در دست فرداي سرزمينم را خواهند ساخت." کاش سياه بودم. سياه به رنگ تغيير. 40 سال از فريادم نگذشته، کاخ سفيد را در دست هاي سياهم مي گرفتم و به گشادگي افق لبخند مي زدم. من سياه نيستم، اما درميهنم نه خانه دارم و نه گور. من سياه نيستم، درخاکي بدنيا آمده ام که زرتشت نورش را به جهان داد، کورش حقوق بشر را. نام شاه ايراني را دارم که کاشف آهن و آتش است. اما در زير زمين بويناک پايتختم، کسي با نام عربي بر من فرياد مي کشد: "غريبه اي. از اينجا گمشو." من سياه نيستم. اما برادران سياهي دارم. يهودي نيستم. اما دوستان خوبي ازاين تبار دارم. همه شاعرند. ارمني نيستم من، اما شب هاي جواني همه در مهرباني درهاي باز کافه هاي ارمني گذشت. کسي بود که هرشب سرنوشت "آرسن" را که فداي ايران شد، با صداي بلند مي خواند: کاش سياه بودم. به رنگ شب. به رنگ طغيان. دستکم مي توانستم رويائي داشته باشيم: "رويائي دارم من که هرشب با بادهاي شمال مي آيد و درآب هاي جنوب غرق مي شود: روزي خواهد آمد که فرزندان ميهنم درميهن غريبه نخواهند بود. آنان مثل آن روزها که مدرسه مي رفتيم و با يقه هاي سفيد سرود اي ايران، اي مرز پر گهر مي خوانديم، دست در دست هم ايران را خواهند ساخت. آنان با هررنگ پوست، با هر مذهب و عقيده..." من سياه نيستم، اما برده ام.
هوشنگ اسدي(روز) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 21:52 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
قفل یعنی هنوز کلیدی وجود دارد
|
| پيوندهاي روزانه |
|
رده بندی دانشگاه ها چرا ایران اوباما ندارد؟ پاسارگاد....چرا اینگونه؟ خلیج همیشه فارس آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|