|
|
|
وطنم ایران ، سوگند میخوریم ... ای مهد دلیرانم ... ای سرزمینم ... ای مادرم ... ای وطن ، آبی آسمانت را ... خاک تفته ات را ... شفق سرخت را ... آبروی از دست داده ات را ... حرمت گذشته ات را ... شیرینی آب خالصت را ... عظمت روح گمگشته ات را ... مرزهای آبی و تمامیت مرزی از دست رفته ات را و نام پر فروغت را .... باز پس خواهیم گرفت. ای ایرانم ... چون تو نباشی تنم ، روحم و روانم مباد و تا هستم بتو میبالم ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:27 توسط امیر |
|
|
چرا كشور ما شده زيردست چرا رشته ملك از هم گسست چرا هر كه آيد ز بيگانگان پي قتل ايران ببندد ميان چرا جان ايرانيان شد عزيز چرا بر ندارد كسي تيغ تيز برانيد دشمن ز ايران زمين كه دنيا بود حلقه، ايران نگين چو از خاتمي اين نگين كم شود همه ديدهها پر ز شبنم شود
فریدون مشیری "این شعر را در پانزده سالگی سرود" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 16:12 توسط امیر |
|
|
تو این شهر نفس با من غریبه
که رنگ آسمونش دل فریبه رفاقت ، عاطفه ، مهر و محبت مثه تندیس ایمان بر صلیبه تو این شهر هزار رنگ ، هزار رو عداوت بسته شمشیر خود از رو علمدار رفاقت ، نا رفیقه نگاه مهربونی رفته از سو میون این ستونهای بلوری از این سنگینی بار صبوری میخوام پیدا کنم راه عبوری نمیدنم چطور ؟ با کی ؟ چه جوری ؟ تو شهری که نمیدونی کجایی اگر الماس باشی بی بهائی تو شهری که نمی بینی چراغی بشه روشن تو دست آشنائی همه دلخسته از رنج جدایی همه دلخسته از بی هم صدایی ولی با این همه دلهای شاکی نمیاد از کسی بیرون صدایی تو این شهر به ظاهر با محبت نمیشه پیدا کرد یک جو رفاقت نمک پروردگان ظاهرا دوست به فکر غارت مهر و صداقت خلاصه تو این شهر بی نیازی به رسم عادت مهمان نوازی باید ابلیس باشی تا بمونی باید با روح اهریمن بسازی میون این ستونهای بلوری از این سنگینی بار صبوری میخوام پیدا کنم راه عبوری نمیدونم چطور ؟ با کی ؟ چه جوری ؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 توسط امیر |
|
|
در این خاک زر خیز ایران زمین نبودند جز مردمی پاک دین حکیم ابوالقاسم فردوسی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 15:14 توسط امیر |
|
|
دوباره می سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش ستون به سقف تو میزنم اگرچه با استخوان خویش دوباره میبویم از تو گل به میل نسل جوان تو دوباره میشویم از تو خون به سیل اشک روان خویش دوباره یک روز روشنا سیاهی از خانه می رود به شعر خود رنگ میزنم ز آبی آسمان خویش اگرچه صد ساله مرده ام به گور خود خواهم ایستاد که بر درم قلب اهرمن به نعره آنچنان خویش کسی که عظیم رمیم را دوباره انشا کند به لطف چون کوه می بخشدم شکوه به عرصه امتحان خویش اگر چه پیرم ولی هنوز مجال تعلیم اگر بود جوانی آغاز میکنم کنار نوباوگان خویش حدیث حب الوطن زشوق بدان روش ساز میکن که جان شود هر کلام دل چو برگشایم دهان خویش هنوز در سینه آتشی بجاست کز تاب شعله اش گمان ندارم به کاهشی ز گرمی دودمان خویش دوباره می بخشیم توان اگر چه شعرم به خون نشست دوباره میسازمت به جان اگر چه بیش از توان خویش
سیمین بهبهانی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 18:25 توسط امیر |
|
|
صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
قفل یعنی هنوز کلیدی وجود دارد
|
| پيوندهاي روزانه |
|
رده بندی دانشگاه ها چرا ایران اوباما ندارد؟ پاسارگاد....چرا اینگونه؟ خلیج همیشه فارس آرشيو پيوندهاي روزانه |
|
RSS
|